|
|
نوشته شده در یک شنبه 2 مهر 1391
بازدید : 420
نویسنده : اصغر بویه
|
|
عصر روز شنبه یه پیرمرد هفتاد ساله و یه دختر جوان و خوشگل و خوش هیک ل
وارد یه جواهر فروشی میشن و پیر مرده به جواهر فروش میگه: میخواد برای
دوست دخترش حلقه بخره، جواهر فروشه هم یکی از اون حلقههای گرونشو
نشون اونها میده، و میگه این حلقه پنجاه هزار دلار قیمتشه، دختره به محض
دیدن حلقه و فهمیدن قیمتش خیلی ذوق زده میشه و به هیجان میآد. پیرمرده هم
که اینطوری میبینه میگه: باشه ما اینو میبریم. جواهرفروشه میگه پولشو چه
جوری میپردازین؟ پیرمرده میگه: من یه چک مینویسم و به شما میدم شما
دوشنبه برین بانک و اونو نقد کنین ما هم عصر دوشنبه میایم و حلقه رو میبریم.
صبح دوشنبه جواهر فروشه زنگ میزنه به پیرمرده و با عصبانیتو ناراحتی میگه:
آقا بانک میگه که شما اصلا پولیتوی این حساب ندارین! پیرمرده میگه: آره اینو
خودمم میدونم، ولی تو اصلا میتونی تصور کنی که من چه یکشنبهای داشت!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
|
|
|